محمد موسوى بجنوردى
47
مقالات اصولى ( فارسى )
بارى ، اين معنى كه « كل ما كان موجبا لكمال النفس فهو حسن و كل ما كان موجبا لنقصان النفس فهو قبيح » مؤداى عقل نظرى است نه عقل عملى ، و اين امر « ينبغى ان يعلم » است . اما وقتى عقل نظرى اين نقصان نفس را قبح و اين كمال نفس را حسن خواند ، و « ينبغى ان يعلم » را درك كرد ، عقل عملى مىآيد و به بركت عقل نظرى درك مىكند و مىگويد « ينبغى فعله » ، و يا « ينبغى تركه » . بنابراين ، عقل عملى پس از درك عقل نظرى مىآيد و حكم مىكند . و آنها كه به اين معنى حكم مىكنند عقلا هستند ، و الا خود عقل حكم نمىكند . در اكثر جاها كه ما به حكم العقل برمىخوريم ، فى الحقيقه بايد گفت حكم العقلاست . حكم العقلاء دادن حق به ذىحق ينبغى فعله است ، و دادن حق به غير ذىحق ينبغى تركه است . بر اثر همين درك ، عقلا و جامعه مىگويند كه : « الظلم قبيح و العدل حسن . » بنابراين ، اگر عقلايى در جامعه نبودند ، ما نمىتوانستيم گفت كه ظلم قبيح و عدل حسن است ؛ جامعه و تطابق آراى عقلا بايد باشد تا اين نتيجه حاصل شود . اكنون مىگوييم ، در بحث با اشاعره ، چنانچه بحث به اعتبار آراء محموده باشد ، يعنى بحث دربارهء آنچه مؤداى آراى محموده و مؤداى احكام عقلاست باشد ، ما نيز قائل به اين امريم و مىپذيريم كه اين امور حسن و قبح ذاتى ندارند و مولود حكم عقلا مىباشند ، و بنابراين اگر جامعهاى نباشد ، حسن و قبحى در كار نيست . لكن اگر گفته شود كه از بيخ و بن بايد منكر حسن و قبح بود و گفت هيچ حسن و قبحى نداريم ، اين مطلب پذيرفتنى نيست . زيرا گفتيم كه بعضى از امور مؤداى عقل نظرى هستند . آنچه موجب كمال نفس است ( مثلا علم ) و آنچه موجب نقصان نفس است ( مثلا جهل ) ، اعم از اينكه جامعهاى باشد يا نباشد ، واقعيت است و هيچ ارتباطى با عقلا و تطابق آراى آنها ندارد . اين حسن و قبح ذاتى است . شارع مقدس نمىتواند امر حسنى را تقبيح كند . امر حسن مؤداى عقل نظرى است ، و برطبق آن است كه عقل عملى هم مىگويد « ينبغى فعله » . در اينجا شارع نمىآيد به جاى « ينبغى فعله » ، « ينبغى تركه » بگويد . خلاصه آنكه ماوراى حكم عقلا و ماوراى جامعه يك حسن و قبح ارزشهاى ذاتى هست . ممدوح و مذموم ، ملائمت يا منافرت با نفس ،